X
تبلیغات
رایتل























قاصدکی می گرید

کاش لبخندی باشم روی لبانت..............کاش


آدمی را با فخر و مباهات چه نسبت است، بی آنکه از او بپرسند پا به این جهان می گذارد، حضورش اجباری ست، رفتنش هم اجباری ست... سالهای عمرش را دیگران به نظلره می نشینند تا از نوباوگی به نوجوانی و سپس به شکوفایی رسد. دوران شباب را در خواب و غفلت پشت سر می نهد و هنگام میانسالی جز افسوس از آنچه گذشته بهره ای ندارد. و کاش قصه زندگی همین جا پایان پذیرد. امان از روزهای سالمندی و فرتوتی که دیگران آرزوی مرگش را دارند و خود محکم به دنیا، به زندگی چنگ انداخته ست. در نهایت می رسد آنچه همه از آن به نوعی در هراس اند. مرگ می آید، گاه آهسته گاه پر هیاهو. کاش اگر قرار است بند ناف دنیا در این مرحله پاره شود، آدمی سربار دیگران نباشد تا با مرگش عده ای خوشحال شوند و عده ای هم نفس راحت بکشند. خدا کند این موسم که می رسد هوش و هواسش برقرار باشد، سربار دیگران نباشد، مایه رنج دیگران نباشد، اسباب دردسر دیگران نباشد، محتاج دیگران نباشد.

امروز در میان جمعی بودم تقریبا میانسال، هنگام کوهنوردی و من تنها زن حاضر بودم. آنها از پدران و مادرنشان صحبت می کردند که یا فراموشی موقت دارند یا از نظر جسمی مشکل دارند یا بدخلاق شده اند، همه می نالیدند از کودک شدن والدینشان. در دلم گفتم خوش به حالت والدین شما که چون شمایی دارند و هنگام پیری عصای دستی دارند. خوش به حال خودتان که فرزندانی دارید که امید دارید وقت پیری و فرتوتی فریادرس شما باشند. و بیچاره امثال من که ابترند و بی اولاد. نه سری نه همسری نه فرزندی... اخر و عاقبت ما اگر پا از 60 سال فراتر بگذاریم دیوارهای خانه سالمندان می شود زندان و پرستارها و بهیارها می شوند زندانبانان مهربان سپید پوش.

خدایا! چنان کن که در تمام عمرم سربار دیگران نباشم، و خدایا اگر مرا عمر طولانی می دهی ان ایام را بر من آسان گردان و مرا مایه رنج دیگران قرار مده. آمین.


نوشته شده در جمعه 12 فروردین 1390ساعت 10:42 ب.ظ توسط دلارام| 9 نظر|

Design By : Night Melody