X
تبلیغات
رایتل























قاصدکی می گرید

کاش لبخندی باشم روی لبانت..............کاش

هنوز هم هستند زنهایی که به خاطر حفظ آبرو بغض خفه شده اشان خفه خون می گیرد و زیر بار ظلم می روند ومن چقدر از واژه آبرو و ایثار در چنین مواقعی بیزارم. 

هنوز هم هستند زنانی که خودشان را از یاد می برند تا دیگری نام گیرد، کسانیکه خود را با  آرامش دروغین مب آرایند تا دیگران به به و چه چه کنند و خودشان از درون می پکند. حالم از این تیپ زنها هم بهم می خوره.

 

زن و مردی وس خیابن دعوایشان شد،  مردا شروع کرد به فحاشی و زن  را گرفت زیر مشت و لگد 

زن نشست و فقط دستهایش را روی سرش گذاشت. 

مرد اندکی آرام گرفت.  زن از جای برخاست. مرد را نگاه کرد غضب آلود و پر تحقیر. 

زن گویی تمام توانش را جمع کرد. با سیلی محکمی مرد را مهمان کرد. مرد از شدت سیلی سرگیجه گرفت. جای انگشتان زن سرخی خاصی به صورت مرد بخشیده بود. 

زن گفت: کثافت مگه قرار نبود دست کثیفت رو رو من بلند نکنی, هنوز یه ساعت نشده که با التماس تعهد دادی تا من رضایت بدم. 

مرد گفت: غلط کردم. 

زن گفت: تو همیشه غلط می کنی. فقط به خاطر این توله ای که برام درست کردی دارم تو و این زندگی سگی رو تحمل می کنم و به خاطر بابام که رو به موته و گرنه آشغال تو برای من مردی... 

 

پی نوشت: خودم شاهد این ماجرا بودم. خیابان ملاصدرا.

نوشته شده در چهارشنبه 20 بهمن 1389ساعت 11:49 ق.ظ توسط دلارام| 8 نظر|

Design By : Night Melody