زندگی خواب است و بیداری خواب؛ وقتی فکر می کنیم بیداریم داریم خواب می بینیم. مونتنی
انسان محکوم است به زندگی نه به مرگ. فرانتس کافکا
زندگی مانند صابون است، روز به روز از آن کم می شود. جاناتان سویفت
زندگی مجموعه ای از انتخابهاست.هال اربن
عجب شبی بود دیشب...
یه عالمه شادی و پایکوبی. بعد از مدتها جمع دوستان دانشگاهی و غیره و ذالک جمع شد به خاطر تولد یه دوست جون. به کوری چشم حاسدان تا می شد رقصیدیم و هلهله کردیم. دومین بار بود که تو خونه جشنیدیم. پارسال ماه رمضان بار اول بود بعد از افطار مجلس با موسیقی و حرکات موزون همراه شد. همه رامشگری کردند الا من. ولی دیشب منم به جرگه رامشگران پیوستم و آره. دوستان تعجبیده بودند. یکی گفت عالی بود و غیره منتظره، معلومه از پارسال تا حالا خیلی تمرین کردی. گفتم نه من باید تو مودش باشم. ساعت دوازده و نیم موقع خداحافظی موقع دست زدن به افتخار این و اون یکی دیگه از دوست جونا گفت به افتخار دلی پدیده امشب...
وای خدا برسون از شبا ماهی دو سه بار. انرژی آدم کاملا تخلیه میشه. تلافی عروسی مسخره یه هفته پیش هم دراومد.
امروز صبح قرار بود بریم دریاچه تار ولی دوستان کوهنورد تغییر عقیده دادند و ساعت چهار صبح به سمت دشت هویج اون طرف آره همون طرف لواسون روستای افجه. فوق العاده بود. جای همه خالی. من واقعا فکر میکردم اونجا هویج می کارند ولی پیر کوهنوردمون گفت تا صد سال پیش اینجا هویج می کاشتند ولی حالا نه و اینکه زمان قاجارا این مسیر یه راه سلطنتی بوده و کالسکه شاه وقت رو از اونجا می بردن دشت هویج. با وجودیکه من از قاجارا بدم میاد ولی یه لحظه احساس غرور خاصی داشتم.
J’avoue : je t’aime
Je suis vraiment amoureuse
D’un homme qui me rend heureuse
Je l’aime de tout mon cœur
Car c’est l’être le meilleur
Un homme qui me comprend
Un être charment
Je lui dédie ce poème
Pour lui montrer que je l’aime
Que je suis bien avec lui
Et je vis ma vie
Un être rare et cher
Quelqu’un d’extraordinaire
Je souhaite être la femme
Qui ravive la flamme
De son cœur si pur
Que notre histoire dure
همه مشکلات اقتصادی و فرهنگی مردم ایران حل شده الا مسئله حجاب و عفاف.
هیچ فقیری نیست، هیچ بیماری از بی پولی نمیمیره، مشکل مسکن و کار و ازدواج جوانها حل شده، همه مجرمهای خطرناک، زورگیرها، خلاف کارها، مفدان اقتصادی، مال مردم خورها، دزدها و جانیان و قاچاقچی ها همه به سزای اعمالشون رسیدن الا بدحجابها!
الان یه عده بیکار مال بیت المال خور نشستن درباره مدل و لباس تبادل نظر می کنن شاید موضوع رو فیصله بدن و بتونن اجرای طرح عفاف و حجاب را برای پر کردن حساب جاری دولت و پرداخت بدیهای معوقه با دقت بیشتری رصد کنن.
اونا میخوان از کتابها، تئاتر و فیلم خوب در زمینه عفاف و حجاب حمایت کنن؛ چرا که کار فرهنگی عمیقتر است که با توجه به اینکه در معرض تبلیغات گسترده شبکههای ماهوارهای هستیم به مسئله عفاف و حجاب توجه بیشتری داریم.
جالبه این حرفها رو کسانی می زنند که خودشون شبکه ماهواره ای فارسی... رو به انداخته که انواع مفاسد رو تبلیغ میکنه. خودشون انواع مدلهای .... رو وارد بازار میکنن. خودشون تو بازدا...گاهشون مروج فسادن...
اگر همواره مثل گذشته بیندیشید همان چیزی را بدست می آورید که تاکنون کسب کرده اید
دنیا هم به آدمهای بدبین نیاز داره هم به آدمهای خوشبین،آدمهای خوشبین هواپیما می سازند و آدمهای بدبین چتر نجات
سعی کنید آنچه را که دوست دارید بدست آورید وگرنه باید آنچیزی را که بدست می آورید دوست داشته باشید
داشتن علم بهتر از داشتن ثروت است ولی نداشتن ثروت بدتر از نداشتن علم است
فرشته از سنگ میپرسه چرا از خدا نمی خواهی که تو را انسان کند!؟ سنگ می گه هنوز اونقدر سخت نشده ام.
هیچ گاه عشق را گدایی نکن
چون معمولا چیز باارزش را به
گدا نمی دهند.
کسی را برای دوستی انتخاب کن که قلب بزرگی داشته باشه،تا مجبور نشی برای اینکه در قلبش جا بگیری خودت را کوچک کنی
هرگز امید را از کسی سلب نکن شاید این تنها چیزیست که دارد
هرگاه دیدی گناهی اونقدر بزرگه که نمی تونی ببخشیش بدون که اون از کوچکی قلبته نه از بزرگی گناه
تو اوج سختی فقط امید می تونه راه گشا باشه
به خاطر سختی کشیدن کسی به تو جایزه نمی ده خوب تلاش کن تا بهترین نتیجه رو بدست بیاری اون وت حتی به جایزه دیگران هم احتیاج نداری.
ما چرا پنجره را می بندیم ؟ -
ما چرا پنجره را می بندیم ؟
گذر بادازآن دورتران پیدا نیست
ترس از فکر حضور خنجر،
نرسیدست بچین خوردگی پرده این پنجره ی بی چاره .
ما چرا پنجره را می بندیم ؟
شب هنوز در راه است
ساعت خسته هنوز ، نغمه ی تیک تیک دارد
و علف های رشد کرده ، در فاصله ی آجرها
خسته از تنگی این فاصله ، در تردیدند .
ما چرا پنجره را می بندیم ؟
روشنی خیمه و خرگاه نکردست بر پا
و هنوز،
کهنه یاسی ،
که پیچیده به آن سرو بلند
در هوا مشهود است ،
بویِ خوشش.
ما چرا پنجره را می بندیم ؟
درد از پنجره هرگز نرسیدست به این سینه داغ
رنج ودرد و غم و اندوه ،
همه از خانه همسایه رسیدست به ما
ما به همسایه خود می خندیم
غافل از همدردی .
ما چرا پنجره را می بندیم ؟
بی خبر بودنمان را به کسی خواهیم گفت؟
بی ثمر بودن تاریکی این حجم کبیر
در خیال گل نرکس هویدا نشود
و بهار، بی حضور فریاد ، بی صدائی خواهد مرد .
ما چرا پنجره را می بندیم ؟
شب هنوز نآمده ، تا اینکه بخوابد آرام
روز در فکر فرو ،
،، که چه باید بکند ،،
تا که با شب نشود همبستر .
[ خنده و مستی عشقی نرسیدست از راه .
آخر کار جهان ، در جیب کسی پنهان نیست . ]
من هنوز با نفسم درگیرم
دختر خانه همسایه در فکر جهازست هنوز .
پسر خانه ی آن سوی درخت ، دفتر مشق جدیدی خریدست دیروز .
و نسیمی که از باغِ قفس می آمد ،
سر راه
با کسی حرف نزد .
ماچرا پنجره را می بندیم ؟
روزِ کم نور
وآفتابِ صبور
و آن
خنده ی بی دردی ما
به کجا باید پنهان بشوند .
[ ترس از شمشیری ست ،
که جامانده بدستِ دیوار . ]
" دوماد ما قاطی مرغا شد"
جمله فوق نقطه اوج مراسم عروسی بود.
هاهاهاهاها
قبلا شنیده بودیم بعضیا تو جشن عروسیشون از گروه ارکس و موسیقی شاد خبری نیست و بجاش دف زنی و مولودی خوانی دارن ولی عروسی جمعه شد در نوع خودش خیلی مسخره بود. عروسی از ساعت هفت رسماً شروع شد ولی چه شروع شدنی! مهمونا ساکت و آروم سر جاشون نشسته بودن و تا یک ساعت و نیم یا با هم سلام علیک می کردن یا هم دیگه رو نگاه میکردن، اونقدر سکوت موجود بود که من از خواهرم درس می پرسیدم؛ راستی داخل کارت دعوت نوشته بود رعایت شئونات اسلامی الزامی است، تازه جلوی در تالار خانوم حجاب گذاشته بودن و روی یه تابلو بزرگ نوشته بودن رعایت موازین اسلامی در این مکان الزامی است. خواهر عروس اومد برای سلام احوالپرسی پیش ما اومد و گفت چقدر ساکتید شلوغ کارا. منم با کنایه گفتم داریم سعی می کنیم شئون رعایت کنیم ولی نمیشه. گفت چرا نمیشه؟ گفتم آخه ترازوهامونو جاگذاشتیم، وزنه ها رو هم یادمون رفت ببندیم به پامون تا سنگین رنگین بشیم.
بالا خره یکی میکروفونو تو سالن مردانه به دست گرفت و از ما خواست برای سلامتی چندتا سگ و سگ توله صلوات بفرستیم بعد مثل لاتای چاله میدون یکی دوتا لطیفه! از نوع ب س ی ج ی تعریف کرد. ما رو میگی تو اون سکوت و خفگی هرهر و کرکری به راه انداختیم که نگو. تو این فاصله دوماد و عروس اومدن تو سالون به مهمونا عرض ادب کردن و دوماد چند دقیقه بعد گور به گور شد تو سالن مردونه. بعد شاعر اهل بیت میکوفون رو به دست گرفت تا نوحه ببخشید مولودی بخونه. ای شاعر بی شعر که مراتم ته کشیده چه برسه به شعر. حدود ده دقیقه ای زر زر کرد و گفت: "عزیزان لحظات ملکوتی اذان مغربه بریم با هم نکاز اول وقت بخونیم." ترکیده بودیم از خنده، من با صدای بلند به مامانم گفتم اینجا نماز نخونی احتمالا زمینش غصبیه. دختر عمه عروس به من گفت نماز نمیخونید. گفتم مگه جماعت برگزار میشه آخه من فقط با جماعت نماز میخونم. گفت :نه نماز خونه پایینه. گفتم: میشه جماعت برگزار کرد یه یا علی میگیم این میز صندلیها رو جمع می کنیم من قول میدم امام جماعت بشم! بدش اومد راهشو کج کرد و رفت. خواهرم هدفونشو گذاشت تو گوشش و شروع کرد به رقصیدن من و مامانم هم براش دست میزدیم...
علما که از نماز برگشتن، رفتیم قربتا الی الله شام خوردیم. هنوز شان تمام نشده بود، ساعت 9:45 برقا رو خاموش کردن و محترمانه بیرونمون کردن!
بابام عصبانی پشت سر هم میگفت: خبر مرگشون با این عروسی گرفتنشون. نفهمیدیم رفتیم مجلس عروسی یا ختم.
خلاصه، یه ربع برامون روضه عروسی خوندن ما که صدای مولودیو ضبط کرده بودیم تا ساعت یک باهاش کلی خندیدیم. فقط یه علامت سؤال داره جلوی چشمام داره دو دو میزنه: چرا یه عده رفته بودن آرایشگاه و خودشونو واسه هیچی خفه کرده بودن، با کلی بزک و دوزک اومدن و دماغ سوخته برگشتن؟ خوش به حال خودم: ساعت چهار صبح همراه دوستان رفتم کوهنوردی تا سه بعد از ظهر، از پنج تا شش و نیم هم تدریس داشتم و روزم بیخود حروم این عروسی مسخره نکردم. دلشون بسوزه!