"کسی که در افسانه شخصی دیگری دخالت می کند افسانه شخصی خویش را هرگز کشف نخواهد کرد."(پائولو کوئیلو)
راست است و راست. آندم که داشته های افسانه ات را نادیده می انگاری و با چشم حسرت به داشته های اندک دیگری خیره می شوی، آهسته آهسته مرگ افسانه شخصی خویش را رقم می زنی.
راست است و راست. آنگاه که با دیده حقارت در افسانه خود می نگری، بی ارزش و خوار به پای دیگری می افتی، آرام آرام با دستان خود فتیله عمر چراق افسانه ات را تا مرز خاموشی پایین می کشی.
راست است و راست. گاه و بی گاه که دل اسیر دریاهای طوفانی آمال دیگری می سازی، بی پروا و بی منطق سعادت دیگری را از آن خود می خواهی، همان وقت است که می سوزانی بالهای ظریف افسانه ات را.
راست است و راست. هر کسی را سرنوشتی است نه از پیش تعیین شده بلکه ساخته و پرداخته اعمال و افکار آدمی در مواجهه با افسانه خویش. چرا آنگونه رفتار کردن که دیگر رمقی باقی نماندن برای افسانه. پیچاره، پیچاره افسانه هایی که دیگر رمقی برای نفس کشیدن و امیدی برای ادامه دادن ندارند.
آه که برخی چه عجولانه و چه نابخردانه شادی و طراوت را با اندوه و پژمردگی معاوضه می کنند و افسانه را دست و پا بسته به مسلخ نیستی می کشانند.
مولایم ، امروز ما امت توایم که تنها مانده ایم
مولایم
روز ولادت تو ست ، اما دلم گرفت
تا اوج آسمان دلم ، ناله پرگرفت
مولایم
روز ولادت تو، نام پدر گرفت
ای مهربان پدر، باز روزگار رنگ ستم گرفت
مولایم
سر به چاه بردی و ثقلین زمین گداخت
ما سر به سینه تو گذاریم که از حال ما گداخت
مولایم
دست ستم به حیله و تزویر، حق تو را گرفت
این دوره نیز حیله گر از ما ، رایمان گرفت
مولایم
حق از تو ستاندند ، تو آگاه با سکوت
رفتی به اعتراض به خانه ، اما دلت گرفت
مولایم
رای از ما ستاندند ، ما آگاه با سکوت
زدیم به اعتراض به خیابان ، اما شعله درگرفت
مولایم
برای بیعت با ظلم ، ترا حریم خانه شکستند و ام ابیها پهلو شکسته ، دستش به در گرفت
برای بیعت با ظلم، ما را استخوان شکستند به چوب و چماق و گلوله ما را نشان گرفت
مولایم
لباس قضا زیبنده تو بود چرا که قلم ، به عدالت جهت گرفت
اینان لباس قضا وارونه کرده اند و قلم ، به ظلم رقم گرفت
مولایم
حکومت نزد تو به عطسه بز لقب گرفت
تنها دلیل قبول حکومت ، عقیده مردم ، که پا گرفت
مولایم
مردم ، به نزد اینان بز و غیره لقب گرفت
تنها دلیل غصب حکومت ، قدرت ، که پا گرفت
مولایم
برای نفی تو قرآن ، به نیزه رفت
برای نفی ما قرآن ، که شعله گرفت
مولایم
به فریاد مان برس
امروز ما امت توایم که تنها مانده ایم
امروز هم یه روز خیلی خیلی خوب بود.
ساعت ده صبح با خواهرم رفتیم خرید و هفت عصر برگشتیم. اول رفتیم بازار بزرگ، بازار طلا فروشها، کلی گشتیم و گشتیم تا برای تولد دختر خواهرم هدیه بخریم برای باران کوچولو البته هنوز دنیا نیومده ولی دکتر گفته تا آخر این ماه تشریف میارن به آین دنیا اونم با عمل سزارین. ولی چیزی که می خواستیم پیدا نکردیم. خسته شدیم ولی منصرف نه،
آخه باران خانوم چشم روشنی لازم دارن. رفتیم سعدی، وای خدا اونجا واسه نی نی کوچولو یه دستبند خیلی خوشگل خریدیم. بعدش رفتیم ولیعصر مانتو بخریم واسه تولد همین خواهرم که با هم رفته بودیم خرید. قبل از شروع دوپینگ کردیم و رفتیم ناهار خوردیم تا برای گشتن انرژی داشته باشیم.
مانتو خریدن مثل خرید هر چیز دیگه ای مصیبت چون باید با دقت انتخاب کرد و همراه هم باید حوصله زیادی داشته باشه. تا حالا تو بیمارستانی جایی همراه بیمار بودید دقیقا باید همون جوری صبور بود. تقریبا وارد تمام مانتو فروشی ها شدیم و خدا رو شکر خواهرم بعد از پرو بیست و هشت مدل و رنگ مختلف، بیست نهمی و سیمی را پسندید!!
!
البته من هم زیاد بیکار نبودم از هر مانتو فروشی بیرون می اومدم تلاش میکردم یه هدیه مناسب هم واسه دوستم بخرم که پنج شنبه تولدشه!
آره، تولد تو تولد، شدیم تولد بارون... ای خدا
... چرا اینقدر کادو خریدن سخته!
ولی چیزی که به دلم بشینه پیدا نکردم برای همین با خواهرم راهی هفت حوض شدیم و بعد از دو ساعت پاساژ متر کردن بالاخره هدیه خریدم یه دامن کوتاه خیلی خشنگ که امیدوارم دوست جونم از اون خوشش بیاد. وقتی از پاساژ بیرون اومدیم خواهرم با هول گفت عینکتو از روی سرت بردار..پلیس. وای خدا این بی...ها دارن با ما چکار میکنن؟ چرا باید اینقدر هول و هراس داشته باشیم که خواهرم با دیدن ماشین گشت شهرداری فکر کنه پلیس داره میاد. باورتون میشه من بیشتر از هر وقت دیگه ای از حضور پلیسها در سطح شهر می ترسم یا بهتره بگم وحشت می کنم. واقعا امنیت روانی از من یکی که سلب شده!
این ترس از فردای 16 آذر سه سال پیش شروع شد وقتی در مسیر رفتن به دانشگاه سابقم با خیل عظیم نیروهای امنیتی با لباسها و فرمهای مختلف تو میدون ونک مواجه شدم، از اون موقع این ترس و احساس عدم امنیت با من عجین شده و رو به فزونیه!
خب، آخرش اینکه رسیدیم خونه، فوتبال نگاه کردیم: همه طرفدار آرژانتین و من طرف ژرمن ها. کلی خوشحالیدم و از 4 تا گل آلمانها حظ کردم.
بعدش تولد شروع شد و من ساعت یازده و نیم اومدم پای کامپیوتر تا آپ شم.
اینا حرفهای یه استادیه که خیلی دلم میخواست بدونم درباره من چه جوری فکر میکنه و حالا اینقدر ذوق زده شدم که میذارمش اینجا.
استاد عزیز، جناب دکتر دماوندی، ممنون.
تند می آمدی و تندتر میرفتی در چشمانت اندکی ترس بود و کمی دلهره و رگه ای اضطراب. با دیگران ارتباطی نداشتی مثل اینکه چیزی رنجت میداد توی سرت خیلی چیزا بود و اهل ذوق و مطالعه بودی میخواستی حرف بزنی با من گاهی و نمیزدی.با خودت فکر میکردی که نمیدانی من چه فکری دارم .ولی درگیر بودی زیاد و گاه از آرامش من تعجب میکردی.حالا کارهایت را میخوانم و فکر میکنم تا حدودی فهمیده بودمت هر چند با هم چندان سخن نگفته بودیم شاید به همین علت اسمت از اول در ذهنم ماند نه برای آنکه همکلاسی ات پنداشته بودی ام
می نویسم و خط می زنم ، اگر حوصله داشته باشم پاک می کنم. چقدر خوب شد که رایانه اختراع شد راحتتر می شود حذف کرد و هیچ نشانی باقی نگذاشت.
نه خسته ام نه بی حوصله و نه ناامید. التماس نمی کنم ، حتی به زبان هم نمی آورم. چرا باید دروغ بگویم وقتی از چیزی ناراضی هستم؟ من از خودخوری کردن بدم می آید ، برای همین دوست ندارم احساس واقعی ام را در خود خفه کنم تا دیگری خوشش بیاد. مدتها برای دیگران زندگی کردم: آنها چه رفتاری را دوست دارند، از چه چیز خوششان می آید و چه چیز خاطرشان را مشوش می سازد. مدتها هر غصه ای را در دل پنهان می کردم تا دیگران شاد باشند. من بیهوده شادی را از زندگی ام دزدیم تا به دیگران هدیه دهم. اما دیگر آنچه خود دارم از دیگران نمی طلبم. زندگی به من آموخت که اول خودم بعد دیگری. سارتر در جمله معروفی می گوید: "جهنم دیگرانند" (l’enfer, c’est les autres) بله همین دیگران که می خواهیم زندگیامان را ، شادیامان را و عشقمان را با آنها تقسیم کنیم همه چیز را برایمان تلخ می کنند. من برای دیگران زندگی نمی کنم. من اول برای خودم زندگی میکنم بعد به دیگران فکر میکنم. به هیچ کس اجازه نمیدهم فکرم را ناراحت کند و قلبم را اندوه بار سازد. به کسی التماس نمی کنم و آنچه خود دارم از او ملتمسانه گدایی نمیکنم.
چرا دیگران انتظار دارند برایشان خوش خدمتی کنیم. چون خود ما آنها را پررو کرده و اعتماد به نفس کاذب به آنها میدهیم. چرا انتظار دارند حتی وقتی مرتکب خطایی میشوند دیده بر هم گذاریم انگار نه انگار و حتی گاهی هم تأییدشان کنیم چون بیش از حد خودخواهند و باز هم ما آنها را پررو کرده ایم.
شاید این حرفها به مذاق برخی خوش نیاد اما واقعیت محض است و من کتمان نمیکنم.
|
بر خلاف جهت اهل ریا رفتم و شد
ریش خود را ز ادب صاف نمودم با تیغ
همچنان آینه با صدق و صفا رفتم و شد
با بوی ادکلنی گشت معطر بدنم
عطر بر خود زدم و غالبه سا رفتم و شد
حمد را خواندم و آن مد"ولاالضالین"را
ننمودم ز ته حلق ادا رفتم و شد
یکدم از قاسم و جبار نگفتم سخنی
گفتم ای مایه هر مهر و وفا رفتم و شد
همچو موسی نه عصا داشتم و نه نعلین
سرخوش و بی خبر و بی سرو پا رفتم و شد
"لن ترانی"نشنیدم ز خداوند چو او
"ارنی" گفتم و او گفت "رثا" رفتم و شد
مدعی گفت چرا رفتی و چون رفتی و کی؟
من دلباخته بی چون و چرا رفتم وشد
تو تنت پیش خدا روز و شبان خم شد و راست
من خدا گفتم و او گفت بیا رفتم و شد
مسجد و دیر و خرابات به دادم نرسید
فارغ از کشمکش این دو سه تا رفتم و شد
خانقاهم فلک آبی بی سقف و ستون
پیر من آنکه مرا داد ندا رفتم وشد
گفتم ای دل به خدا هست خدا هادی تو
تا بدینسان شدم از خلق رها رفتم و شد
حسن نامی وارد دهی شد و در مکانی که اهالی ده جمع شده بودند نشست و بنای گریه گذاشت. سبب گریهاش را پرسیدند، گفت: من مردغریبی هستم و شغلی ندارم برای بدبختی خودم گریه میکنم، مردم ده او را به شغل کشاورزی گرفتند.
شب دیگر دیدند همان مرد باز گریه میکند، گفتند حسن آقا دیگر چه شده؟ حالا که شغل پیدا کردی، گفت: شما همه منزل و ماءوا مسکن دارید و میتوانید خوتان را از سرما و گرما حفظ کنید ولی من غریبم و خانه ندارم برای همین بدبختی گریه میکنم. بار دیگر اهالی ده همت کردن و برایش خانهای تهیه کردند و وی را در آنجا جا دادند.
ولی شب باز دیدند دارد گریه میکند. وقتی علت را پرسیدند گفت: هر کدام از شماها همسری دارید ولی من تنها در میان اطاقم میخوابم. مردم این مشکل او را نیز حل کردند و دختری از دختران ده را به ازدواج او در آوردند.
ولی باز شب هنگام حسن آقا داشت گریه میکرد. گفتند باز چی شده، گفت: همه شما سید هستید و من در میان شما اجنبی هستم. به دستور کدخدا شال سبزی به کمر او بستند تا شاید از صدای گریه او راحت شوند ولی با کمال تعجب دیدند او شب باز گریه میکند، پرسیدند باز از چه گریه میکنی ؟ گفت : به شما ربطی ندارد ، بر جد غریبم گریه می کنم .!!!1
خزان
که خزانه رنگهاست
گهواره ی که را می جنباند
درکف خیابان.
براین سنگفرش های سرد!
اینجا صدای ماشه هاست
که می چکد
با قطرات اشک و
واژه های سبز
که از حنجره ها سر ریز میشود.
این غول نامرئی
از کجاست؟
از شیشه ی انکار؟
این چشم ها
که در سکوت هر گذر
ترانه ای را می سرایند
این شط پرخروش
که جاریست
از کدام قله ی تاریخ؟
این وحشت از کجاست؟
این حنجره های حریص ومقدس!
که هر بامداد وشام
واژه ی دشمن را
نشخوار میکنند؟
فردا
درخواب شما تعبیر نمی شود.
شما که امروز را
در باور تاریکتان
شما که خورشید را
با بمب نفت ودروغ
شما که انسانیت را
با نفرت وباتوم
به گروگان گرفته اید
تمام مرثیه های ناتمامتان
در سرود سترگ زندگی
تمام میشود.
تا من
این طلوع دوباره را باور کنم.
ح-م(نوید)
امید نان روزانه آدمی است. (تاگور)
اگر از انسان امید و خواب گرفته شود بدبخت ترین موجود روی زمین می شود.(کانت)
از دست دادن امیدی پوچ و آرزویی محال، خود موفقیت و پیشرفت بزرگی است.(شکسپیر)
از آرزوهای دور و دراز دوری نمایید، چه جز خستگی روح و ملال خاطر بار و بری ندارد.(ولتر)