بالاخره ماه رمضان امد و دلها دگرباره شیفته.
عطر خوشش را امسال خیلی خوب احساس نکردم شاید چون خیلی از میزبانش فاصله گرفتم.
ماه خدا، ماه مهمانی خدا.
اولین روز را مهمان تو بودم و حال که سحرگاه روز دوم است بازهم به در خانه ات خواهم آمد.
مهربانا با دلی بشکسته رو سوی تو کردم
شکوه و ناله ام زیاد است
نه از برای خودم
پیشتر نیز گفتم حالا و بارها نیز خاطر نشان میکنم که عمق وجودم باوری راستین به تو دارم هرچند هرزگاهی کمرنک و بی فروغ می شود. چون من تکلیفم با خودم روشن است. حضورت را همه جا حس می کنم حتی در لحظه های بی باوری.
اقرار می کنم حال و حوصله سابق را ندارم ولی همچنان به تو امیدورام. نیک می دانم با دست روی دست گذاشتن و همه چیز را به واگذار کردن ثمری ندارد ولی گاهی هم ما همه جور تلاشی می کنیم ولی .... منظورم سکینه است ...
دوست خوبم نمیخواهم فقط گرسنه و تشنه روز را به شب رسانم ، نمی خواهم در غفلت و بی خبری غرق باشم.
کمکم تا آنگونه که می خواهم باشم ، همانی که هستم باشم،
کمک کن تا اینقدر مونسم را نرنجانم
کمک کن حضورم و بودنم همه برای خودم و هم برای دیگران مایه نیکی و آرامش باشد
کمک کن در راه صلح و آزادی گام بردارم و در این راه از هیچ تلاشی مضایغه نکنم
یاری ام کن تا ضعف و خللی بر اراده ام راه نیابد
نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد
نمی خواهم بدانم کوزه گر با خاک اندامم چه خواهد ساخت
ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد
گلویم سوتکی باشد بدست کودکی گستاخ و بازیگوش
و او یکریز و پی در پی دم گرم خویش را در گلویم سخت بفشارد
و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد
بدین سان بشکند دائم سکوت مرگبارم را
چه بلایی سر رایانه ام اومده؟
چند روزه که نمی تونم برای دوستام نظر بذارم من مطالب همه رو سعی می کنم بخونم ولی چرا نمیشه نمیدونم!
دوستان اینو از کم توجهی من ندونن
جالبه امروز حتی وبلاگهاشونم باز نمیشه
این مشکل با ایمیلم هم دارم
نامه ها باز نمیشن یا اگر باز شن نمیتونم جواب بدم
یکی به من کمک کنه
تو رو خدا کمک کنید!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
بابا آب داد
بابا نان داد
بابا فقط آب داد و نان داد، مامان عشق داد
بابا گول شیطان را خورد و شناسنامه اش چند بار پر شد. پر شد، خالی شد
خالی نشد.خط خورد. زن ها خط خوردند، مادر ها خط خوردند
دخترها زن شدند، زن ها مادر شدند و خط خوردند
و بابا چون حق دارد، آب می دهد. نان می دهد.
مامان، زوجه
مامان، ضعیفه
مامان، عفیفه
مامان غذا پخت، بابا غذا خورد. مامان لباس را اتو کرد، بابا لباس را پوشید و رفت بیرون ...مامان ظرف شست، بابا روزنامه خواند.
بابا روزنامه خواند و اخبار دنیا را فهمید ولی نفهمید مامان غم دارد
بابا اخم کرد. بابا فحش داد.آخر بابا ناموس دارد .پشت سر ناموسش حرف بود.
مامان، کار
مامان، پیکار
مامان، تکرار. مامان، بیدار. مامان، دار، سنگ مامان،شهلا.مامان، دلارام. مامان،افسانه،لیلا
بابا نان می دهد و فوتبال خیلی دوست دارد
بابا رونالدو را از مامان بیشتر دوست دارد
بابا می خوابد، مامان می خوابد. مامان می زاید. مامان با درد می زاید. مامان شیر می دهد، بزرگ می کند، حقیر می شود، پیر می شود
بابا زن گرفت. صیغه بابا برای مامان طلا گرفت. مامان بغض کرد
مامان رفت. صیغه یعنی رفتم، رفتی، رفت ... مامان برگشت
کسی با بابا کار ندارد. بابا حق دارد. حتی اگر شب ها هم نیاید ولی مامان باید با آبرو باشد
آبرو یعنی مامان ساکت باشد. من ساکت باشم. زن ساکت باشد و مرد آب بدهد، نان بدهد
بابا "پرسپولیس" را دوست دارد
بابا "آنجلینا جولی" را دوست دارد
مامان، کار
مامان، پیکار
مامان، سرشار از پیکار
مامان، زندان، بیمار، تب دار
بابا خانه دارد، ماشین دارد، ارث دارد، غرور دارد ، زور دارد
مامان روسری دارد ولی دیگر هیچ چیز ندارد. مامان فقط حق مهریه دارد، حق نفقه دارد، حق آزادی دارد. پس باید ساکت بماند حتی اگر مهریه ،نفقه و آزادی ندارد..
بابا کله پاچه را از زن های زیر پل هم بیشتر دوست دارد
مامان خدا را دوست دارد ولی نمی دانم آیا خدا هم او را دوست دارد ؟ پس چرا مامان تب دارد؟! بابا نمی بیند
نمی بیند که مامان غم دارد، درد دارد
باباهای اینجا هیچ وقت نمی بینند
بابا فقط آب می دهد، نان می دهد و می رود و ما هر روز،
بایدخدا را شکر کنیم...روزی هزار بار
کیمیای مراقبه
در جهان تنها یک فضیلت وجود دارد:
و آن آگاهی است
و تنها یک گناه :
وآن جهل است
و در این بین ، باز بودن و بسته بودن چشم ها،
تنها تفاوت میان انسان های آگاه و نا آگاه است.
نخستین گام برای رسیدن به آگاهی
توجه کافی به کردار ، گفتار و پندار است..
زمانی که تا به این حد از احوال جسم،
ذهن و زندگی خود با خبر شدیم،
آن گاه معجزات رخ می دهند..
در نگاه مولانا و عارفانی نظیر او
زندگی ، تلاش ها و رویاهای انسان
سراسر طنز است!
چرا که انسان نا آگاهانه
همواره به جست و جوی چیزی است
که پیشاپیش در وجودش نهفته است!
اما این نکته را درست زمانی می فهمد
که به حقیقت می رسد!
نه پیش از آن!
مشهور است که "بودا" درست در نخستین شب
ازدواجش، در حالی که هنوز آفتاب اولین صبح
زندگی مشترکش طلوع نکرده بود، قصر پدر را در
جست و جوی حقیقت ترک می کند. این سفر سالیان
سال به درازا می کشد و زمانی که به خانه باز می گردد
فرزندش سیزده ساله بوده است! هنگامی که
همسرش بعد از این همه انتظار چشم در چشمان
"بودا" می دوزد، آشکارا حس می کند که او به حقیقتی
بزرگ دست یافته است. حقیقتی عمیق و متعالی..
بودا که از این انتظار طولانی همسرش
شگفت زده شده بود از او مپرسد: چرا به دنبال
زندگی خود نرفته ای؟!
همسرش می گوید: من نیز در طی این سال ها
همانند تو سوالی در ذهن داشتم و به دنبال پاسخش
می گشتم! می دانستم که تو بالاخره باز می گردی
و البته با دستانی پر! دوست داشتم جواب سوالم را
از زبان تو بشنوم، از زبان کسی که حقیقت را
با تمام وجودش لمس کرده باشد. می خواستم بپرسم
آیا آن چه را که دنبالش بودی در همین جا و در
کنار خانواده ات یافت نمی شد؟!
و بودا می گوید: "حق با توست! اما من پس از
سیزده سال تلاش و تکاپو این نکته را فهمیدم که
جز بی کران درون انسان نه جایی برای رفتن هست
و نه چیزی برای جستن!"
حقیقت بی هیچ پوششی
کاملا عریان و آشکار در کنار ماست
آن قدر نزدیک
که حتی کلمه نزدیک هم نمی تواند واژه درستی
باشد!
چرا که حتی در نزدیکی هم
نوعی فاصله وجود دارد!
ما برای دیدن حقیقت
تنها به قلبی حساس
و چشمانی تیزبین نیاز داریم.
تمامی کوشش مولانا
در حکایت های رنگارنگ مثنوی
اعطای چنین چشم
و چنین قلبی به ماست
او می گوید:
معجزات همواره در کنار شما هستند
و در هر لحظه از زندگی تان رخ می دهند
فقط کافی است نگاه شان کنید
او گوید:
به چیزی اضافه تر از دیدن
نیازی نیست!
لازم نیست تا به جایی بروید!
برای عارف شدن
و برای دست یابی به حقیقت
نیازی نیست کاری بکنید!
بلکه در هر نقطه از زمین،
و هر جایی که هستید
به همین اندازه که با چشمانی کاملا باز
شاهد زندگی
و بازی های رنگارنگ آن باشید،
کافی است!
این موضوع در ارتباط با گوش دادن هم
صدق میکند!
تمامی راز مراقبه
در همین دو نکته خلاصه شده است
"شاهد بودن و گوش دادن"
اگر بتوانیم
چگونه دیدن و چگونه شنیدن را بیاموزیم
عمیق ترین راز مراقبه را فرا گرفته ایم!
علم بهتر است یا ثروت
سؤال که از دوره دبستان تا آخر دبیرستان موضوع انشاء می شد و شعارگونه همه می گفتند البته علم بهتر است. خود من نیز همیشه در انشاهایم از مزایای علم می نوشتم، اینکه دانش روحمان را تغذیه می کند و ثروت عامل انباشتگی چربی های بدن روی هم است. دانشمند محترم است و ثروتمند بی دانش خالی از ارزش. البته هنوز هم علم را برتر از ثروت می دانم ولی به تحصیل شرایط. شکم خالی علم نمی خواهد، غذا می خواهد، بی جهت نیست که می گویند "آدم گرسنه دین و ایمان ندارد" وقتی گرسنه ای چگونه می توانی از پس حل مشکلات علمی برآیی. تو علامه دهر هم باشی اگر شغل و درآمد مناسبی نداشته باشی، بی سوادان به تو خرده می گیرند و نکوهشت می کنند.
بدون پول جایی راهت نمی دهند؛
بدون پول سری تو سرها در نمی آوری؛
بدون پول نمی توانی علم کسب کنی؛
بدون پول نمی توانی از علمت بهره مند شوی؛
وقتی پول نداری یعنی هیچی نداری و هیچی نیستی؛
وقتی پول نداری نمی توانی استعدادهای بالقوه ات را به فعلیت برسانی، انرژی ات هدر می رود، زمان را از دست می دهی، از جوانی به پیری می رسی و دیگر هیچ.
پس اول باید تمکن مالی داشته باشی وگرنه حتی عشق هم نمی توانی داشته باشی.
فقر دلها را از هم دور می سازد؛
فقرعشق ها را ویران می کند؛
آری بی پولی عشقها را می میراند.
نتیجه 1: اول پول بدست بیار، بعد عاشق شو! (با خودم هستم)
نتیجه 2: دانشمند پولدار به ز فقیر عالم و ثروتمند بی علم.
من اگر خدا بودم دنیا همیشه بهار بود نه گرمای شدید نه سرما زیاد یا اقلا تو مناطق گرمسیری کولر گازی خدایی نصب میکردم.
من اگر خدا بودم این قانون و میذاشتم که مردها هم یه بار تو زمان جوونیشون باردار بشن و بچه بزان شاید درای بهشت به روشون باز شه
من اگر خدا بودم قبل از تولد و نطفه بسته شدن به بندم میگفتم اخر و عاقبتش تو دنیا قرار چی بشه بعد با هماهنگی خودش پاشو به این دنیا وا میکردم
من اگر خدا بودم سرعت اینترنتو به سرعت نور میرسوندم البته مجانی تا وبلاگ نویس های عزیز مجبور نشن کلی وقت و هزینه صرف کنن
من اگر خدا بودم ارتش سایبری رو نابود میکردم و نمیذاشتم هیچ سایتی فیلتر یا هک بشه
من اگر خدا بودم هیچ بچه ای بی پدر و مادر بزرگ نمیشد و هیچ پدر و مادری داغ فرزند نمیدید هیچ جوونی جوونمرگ نمیشد(این اخری رو برای این مینویسم که تو این یکی دو سال چندتا جوون 18تا25 ساله از افراد فامیلم تو تصادف موقعی که خواب بودن کشته شدن و هیچ بهره ای از زندگیشون نبردن بودند)
من اگر خدا بودم اصلا این عزرائیل و میذاشتم نیمه وقت کار کنه و فقط بره سراغ ادم بدا
من اگر خدا بودم ...
کوله پشتیاش را برداشت و راه افتاد.
رفت که دنبال خدا بگردد و گفت: تا کولهام از خدا پر نشود برنخواهم گشت.
نهالی رنجور و کوچک کنار راهایستاده بود، مسافر با خندهای رو به درخت گفت: چه تلخ است کنار جادهبودن و نرفتن؛
درخت زیرلب گفت: ولی تلخ تر آن است که بروی وبیره اورد برگردی. کاش میدانستی آنچه در جستوجوی آنی، همینجاست...
مسافر رفت و گفت: یک درخت از راه چه میداند، پاهایش در گِل است، او هیچگاه لذت جستوجو را نخواهد یافت.
و نشنید که درخت گفت: اما من جستوجو را از خود آغاز کردهام و سفرم را کسی نخواهد دید؛ جز آن که باید.
مسافر رفت و کولهاش سنگین بود. هزار سال گذشت، هزار سالِ پر خم و پیچ، هزار سالِ بالا و پست. مسافر بازگشت رنجور و ناامید. خدا را نیافته بود، اما غرورش را گم کرده بود...
به ابتدای جاده رسید. جادهای که روزی از آن آغاز کرده بود. درختی هزار ساله، بالا بلند و سبز کنار جاده بود.
زیر سایهاش نشست تا لختی بیاساید.
مسافر درخت را به یاد نیاورد. اما درخت او را میشناخت.
درخت گفت: سلام مسافر، در کولهات چه داری، مرا هم میهمان کن.
مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمندهام، کولهام خالی است و هیچ چیز ندارم.
درخت گفت: چه خوب، وقتی هیچ چیز نداری، همه چیز داری.اما آن روز که میرفتی، در کولهات همه چیز داشتی، غرور کمترینش بود، جاده آن را از تو گرفت.
حالا در کولهات جا برای خدا هست و قدری از حقیقت را در کوله مسافر ریخت...
دستهای مسافر از اشراق پر شد و چشمهایش از حیرت درخشید و گفت: هزار سال رفتم وپیدا نکردم و تو نرفتهای، این همه یافتی!
درخت گفت: زیرا تو در جاده رفتی و من در خودم ، و پیمودن خود، دشوارتر از پیمودن جادههاست ...