قاصدکی می گرید

کاش لبخندی باشم روی لبانت..............کاش

قاصدکی می گرید

کاش لبخندی باشم روی لبانت..............کاش

هورا خواهرم قبول شد

بالاخره خواهرم کنکور کاردانی به کارشناسی رتبه خوب آورد و شانس قبولی اش خیلی بالاست

نمیدونم چه حکمتی تو این کار بود

بنده خدا 3 سال داره می خونه

پارسال سر مرز بود

ولی امسال خیلی رتبه اش بهتر شده

البته نه اینکه خواهرم شاگرد تنبلی باشه ها استرس زیاد داشت

خدا رو شکر

موضوع انشا : کشور خارج کجاست؟

ایمیل جالبی بدستم رسید خالی از لطف ندیدم بذارمش اینجا!

خارج جایی است که همه آدم ها در آن ایدز دارند !
مملکت خارج جایی است که همه در آن با ناموس همدیگر کار دارند !
در حالی که در مملکت ما چند نفر با ناموس همه کار دارند

کشور خارج جایی است که رییس جمهورشان بیشتر از یک دست لباس دارد بس که تشریفاتی و مرفه است !
تازه در خارج کراوات هم می زنند که همه میدانند یک جور فلش و علامت راهنمای رو به پایین است !

خارجی ها همه غرب زده هستند بی همه چیز ها !!!
مردم خارج ، همیشه مست هستند و دائم به هم میگویند: یو آر ... !!!
اما در اینجا ما همیشه در حال احوال پرسی از خانواده طرف مقابل هستیم بس که مودب و بافرهنگیم !

ما در ایران خیلی همه چیز داریم ! نان ، مسکن و حتی به روایتی آزادی !
اما فرق اصلی ما در این است که خودمان میگوییم این ها را نداریم ، ولی مقاماتمان میگویند دارید !
و ما از بس که نفهم هستیم ، اصرار میکنیم و میگوییم پس کو ؟!!!
آن وقت آنها مجبور میشوند گشت درست کنند و به زور به ما حالی کنند که ایناهاش !!!
در خارج اما اینطوری نیست بس که آنها بی منطق هستند !

خارج جای عقب افتاده ای است که گشت نسبت ندارد ! آن ها برای لاک زدن جریمه نمیشوند !
در خارج هنوز نفهمیده اند که رنگ سیاه مناسب تابستان است !
خارجی ها بس که دین و اعتقاد ضعیفی دارند ، با دیدن موی نامحرم ، هیچ چیزیشان نمی شود !!!
اما ما اگر یک تار مو ببینیم ، دچار لرزش می شویم ! بس که محکم است این اعتقاداتمان !

خارجی ها فکر میکنند ما در جنگ جهانی هستیم چون کوپن داریم و سهمیه بندی !
آنها وقتی جنگ جهانی میکردند همه چیزشان سهمیه بندی بود !
ما همیشه در حال جنگ جهانی هستیم ! بس که رییس جمهورها و رهبرمان منتخب ما هستند !

آنجا کشیش ها و پاپ حوزه علمیه ندارند بس که بی فرهنگ هستند !
خارجی ها بس که بی دین و کافر هستند ، نمی دانند ازدواج از نوع موقت چیست !
خارجی ها بس که سوسول هستند می گویند مرد با زن برابر است و
هیچ استاد پاک و مطهری نبوده که بهشان بگوید نخیر ! هر 4 تا زن میشود یک مرد !!!
ما استاد پاک و مطهری داشتیم که استاد اخلاق بود و پسرش هم برای
نشان دادن اصل و نسب پدرش ، در مجلس به یکی دیگر گفت : فیوز !!!
البته او قبل از فیوز یک ( پ ) هم گذاشت که ما نفهمیدیم چرا !

آن ها بس که بی فرهنگ هستند در کلیسا با کفش می روند و عود روشن میکنند، در حالی که همه می دانند لذت حرف زدن با خدا در بوی جوراب مخلوط با گلاب است !

آن ها تمام شعر های مذهبی خود را با آهنگ میخوانند، بس که الاغند،
در حالیکه وقتی آدم با خدا حرف میزند ، اجازه ندارد شاد باشد !
خدا خیلی ترسناک است و هیچکس جز ایرانی ها نمیداند این را !

ما قطب جهان اسلامیم در حالی که خارج در جهان اسلام هیچ چیز نیست !
ما میدان آزادی داریم ولی خارجی ها فقط مجسمه آزادی دارند !!!
و هر بچه ای میداند که اصلا مجسمه یعنی هیچ کاره ! پس ما آزادی داریم ولی خارجی ها ندارند !

آن ها خواننده هایی دارند که همش اعتراض میکنند بس که بی ادبند ،
در حالی که خواننده های ما میخوانند همه چی آرومه بس که هنرمندهای مودبی هستند !

آن ها بس که به بزرگترشان احترام نمیگذارند ، هیچ وقت آل پاچینو و جرج کلونی و آنجلینا جولی را ،
نمی فرستند دست بوس اسقف و پاپ تا بلکه عبرت بگیرند و کار بد نکنند در فیلم ها !

ما در ایران تعداد صندلی های دانشگاه هایمان از متقاضی ها بیشتر است بس که علم داریم !
فیلم های ما در ایران هیچ وقت پایان غمگین ندارد بس که ما شادیم ،
ولی خارجی ها همه افسرده هستند و همه اش در فیلم ها در حال خون ریزی و کارهای بد بد !
در حالی که همه میدانند لذت هر فیلمی به عروسی انتهای آن است !

آن ها بس که سوسول هستند هر 4 سال یک نفر میشود همه کاره مملکتشان ،
ولی ما همیشه گفته ایم که حرف مرد یکی است و هیچ کس عوض نمیشود !

ما در ایران خانواده خود را خیلی دوست داریم و هر وقت کاره ای شدیم ،
تمام فک و فامیل خود را میکنیم مدیر !
اما آن ها بس که بنیان خانواده قوی ندارند ، این کارها را بلد نیستند !

ما از این انشاء نتیجه میگیریم که خارج جای بدی است !
خارج جایی است که همه آدم

قیمتی ترین دارایی

بر بالای تپه ای در شهر وینسبرگ آلمان، قلعه ای قدیمی و بلند وجود دارد که مشرف بر شهر است. اهالی وینسبرگ افسانه ای جالب در مورد این قلعه دارند که بازگویی آن مایه مباهات و افتخارشان است

افسانه حاکی از آن است که در قرن 15، لشکر دشمن این شهر را تصرف و قلعه را محاصره می کند.اهالی شهر از زن و مرد گرفته تا پیر و جوان، برای رهایی از چنگال مرگ به داخل قلعه پناه می برند.

فرمانده دشمن به قلعه پیام می فرستد که قبل از حمله ویران کننده خود حاضر است به زنان و کودکان اجازه دهد تا صحیح و سالم از قلعه خارج شده و پی کار خود روند.

پس از کمی مذاکره، فرمانده دشمن به خاطر رعایت آیین جوانمردی و بر اساس قول شرف، موافقت می کند که  هر یک از زنان در بند، گرانبها ترین دارایی خود را نیز از قلعه خارج کند به شرطی که به تنهایی قادر به حمل آن باشد.

نا گفته پیداست که قیافه حیرت زده و سرشار از شگفتی فرمانده دشمن به هنگامی که هر یک از زنان شوهر خود را کول گرفته و از قلعه خارج می شدند بسیار تماشایی بود.

 

 

 

به نظرشما اگه قضیه بر عکس بود آقایان چکار میکردند ؟

من و مهمان فرانسوی

دیروز روز خوبی بود خیلی خوب 

 

تو دو سه تا جلسه مهم شرکت کردم البته بیشتر برای اینکه با یه سری مفاهیم مختلف مربوط به کارم آشناتر بشم  

 

بعدازظهرش خیلی بهتر بود  

 

گردش مهمان فرانسوی در شهر به من محول شد 

 

آقای داوید و من کلی با هم حرف زدیم  

 

رفتیم کاخ سعد آباد، از لابلای درختهای خیلی سرسبز رد شذیم ، به صدای طوطی ها گوش دادیم، باورش نمی شد تهران طوطی داره گفته تو پاریس تا دلتون بخواد کبوتر هست که هر دقیقه لباستونو کثیف میکنن، سوار کالسکه اونجا شدیم یه عالمه درباره سیاست و حجاب و موسیقی و غذاو  ورزش و ترافیک و .... صحبت کردیم .  

بنده خدا میخواست بدونه boite de nuit (جایی مثل کاباره و ... ) کجاست وقتی گفتم از این جلف بازی ها ایرانی جماعت خوشش نمیاد (نه اینکه نیاد گیرش نمیاد) یه عالمه تعجب کرد.

 

الان هم باید ببرمش موزه دارآبادو ببینه... 

 

خیلی خوبه که میتونم از دانشم استفاده کنم 

 

راستی آقای داوید به من گفت من خوب فرانسه حرف میزنم و کلی امیدوارم کرد. و گفت هر وقت رفتم پاریس خودش شهرو نشونم میده من گفتم باش زودی میام! 

 

می خواهند مادر را با باران سنگ راهی بهشت کنند.

می خواهند مادر را با باران سنگ راهی بهشت کنند.

سکینه محمدی

حتما این مدت اسم این زن را باراها شنیده اید، اگرنه قصه را باز خواهم گفت.

از سن و سالش هیچ نمی دانم، حتی نمی دانم چه قیافه ای دارد، اما می دانم که زن است.

نمی دانم اوضاع و احوال خانواده اش چطور است، چگونه امرار معاش می کنند، اما می دانم که زنی بی نهایت دردمند است.

نمی دانم فرزندانش چند ساله اند، تحصیلات دارند یا نه، اما می دانم که او زنی ستمدیده و مظلوم است.

چه کسی و چگونه او را متهم ساخته؟ نمی دانم اما می دانم سکینه بی تاب است. می دانم فرزندانش آرام و قرار ندارند.

سکینه آذری زبان است، کلامی فارسی نمی داند و در دادگاهی محکوم به مرگ شده که حتی نمی توانسته از خودش دفاع کند، چون حضرات فارسی تکلم می کرده اند.

سکینه پر درد، سکینه غمبار، سکینه بغض آلود.

سکینه، سکینه نامت مرا یاد دختر حسین می اندازد، سکینه اکنون که می نویسم من نیز بغض دارم، چشمانم بارانی است، صدای هق هق گریه ام را می شنوی. سکینه صحرای کربلایی بود و سکینه نامی از اهل بیت رسول الله با چشمانی اندوه بار نظاره گر آهن پاره هایی بود که جان عزیزانش را می گرفت؛ اما تو، سکینه امروز عزیزان تو، پاره های تنت شاهد پاره پاره شدن جسم نحیف تو می شوند؛ خدا صبرشان دهد، خدا صبرشان دهد آخر قرار است مادر را با باران سنگ راهی بهشت می کنند.

خدای مهربان، امروز کمی از علاقه ام به تو کاسته شد. تو که ارحم الراحمینی، تو ستار العیوبی، تو که گفتی من منتظرم بنده ام فقط صدایم کند، چرا ساکتی؟ چرا اجابت نمی کنی؟ چی شده آن همه لطف و کرم؟

شک دارم به مهربان بودنت، ببخش بر من که می گویم، اگر تو مهربان ترین مهربانانی چرا در کتابت مجازات دهشتناکی چون سنگسار برایمان وضع کردی؟ واقعا چرا؟ تا دستاویزی شود برای عده ای جان در ستاندن جان مردمان، دقیق تر بگویم جان زنان؛ تا آنجا که به یاد دارم هرگاه اسم این مجازت شوم را شنیدم، قربانی یک زن بود و حالا نوبت سکینه رسیده، سکینه می خواهند کاشانه ات را ویران کنند. آه سکینه صدای ضجه فرزندانت روحم را می تراشد. ناروایی را به تو نسبت داده اند و تو اکنون کیفر گناه ناکرده را پس می دهی.

راستی، دست مریزاد به فرزندانت باید گفت که اینگونه در پی احقاق حق پایمال شده تو هستند. کاش تلاشهایشان به بار نشیند.

دعا می کنم تا سکینه از بند برهد، دعا می کنم این مجازات شنیع غیر انسانی برای همیشه از زمین و زمان محو شود. خدایا مرغ آمین را همراه دعایم ساز.

 

شعری از یک پسربچه آفریقایی که در سال 2008 جایزه گرفته است


When I born, I black
When I grow up, I black
When I go in Sun, I black
When I scared, I black
When I sick, I black
And when I die, I still black
And you white fellow
When you born, you pink
When you grow up, you white
When you go in sun, you red
When you cold, you blue
When you scared, you yellow
When you sick, you green
And when you die, you grey
And you calling me colored

آدم تو خیابون دنبال شریک زندگیش نمیگرده.

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

حاصل عمر گابریل گارسیا مارکز در 15 جمله ! ...

حاصل عمر گابریل گارسیا مارکز در 15 جمله ! ...

در 15 سالگی آموختم که مادران از همه بهتر می‌ دانند ، و گاهی اوقات پدران هم .

در 20 سالگی یاد گرفتم که کار خلاف فایده‌ ای ندارد ، حتی اگر با مهارت انجام شود .

در 25 سالگی دانستم که یک نوزاد ، مادر را از داشتن یک روز هشت ساعته و پدر را از داشتن یک شب هشت ساعته ، محروم می‌ کند .

در 30 سالگی پی بردم که قدرت ، جاذبه مرد است و جاذبه ، قدرت زن .

در 35 سالگی متوجه شدم که آینده چیزی نیست که انسان به ارث ببرد ؛ بلکه چیزی است که خود می‌ سازد .

در 40 سالگی آموختم که رمز خوشبخت زیستن ، در آن نیست که کاری را که دوست داریم انجام دهیم ؛ بلکه در این است که کاری را که انجام می‌ دهیم ، دوست داشته باشیم .

در 45 سالگی یاد گرفتم که 10 درصد از زندگی ، چیزهایی است که برای انسان اتفاق می‌ افتد و 90 درصد آن است که چگونه نسبت به آن واکنش نشان می‌ دهند .

در 50 سالگی پی بردم که کتاب بهترین دوست انسان و پیروی کورکورانه بدترین دشمن وی است .

در 55 سالگی پی بردم که تصمیمات کوچک را باید با مغز گرفت و تصمیمات بزرگ را با قلب .

در 60 سالگی متوجه شدم که بدون عشق می‌ توان ایثار کرد ، اما بدون ایثار هرگز نمی توان عشق ورزید .

در 65 سالگی آموختم که انسان برای لذت بردن از عمری دراز ، باید بعد از خوردن آنچه لازم است ، آنچه را نیز که میل دارد ، بخورد .

در 70 سالگی یاد گرفتم که زندگی مساله در اختیار داشتن کارت‌ های خوب نیست ؛ بلکه خوب بازی کردن با کارت‌ های بد است .

در 75 سالگی دانستم که انسان تا وقتی فکر می‌ کند نارس است ، به رشد وکمال خود ادامه می‌ دهد و به محض آنکه گمان کرد رسیده شده است ، دچار آفت می‌ شود .

در 80 سالگی پی بردم که دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترین لذت دنیا است .

در 85 سالگی دریافتم که همانا زندگی زیباست .

یه روز یه سیاستمدار معروف میمیره

یه روز یه سیاستمدار معروف میمیره

روح او در بالا به دروازه های بهشت رسید و یک فرشته از او استقبال کرد. فرشته گفت: «خیلی خوش آمدید. این خیلی جالبه. چون ما به ندرت سیاستمداران بلند پایه و مقامات رو دم دروازه های بهشت ملاقات می کنیم. به هر حال شما هم درک می کنید که راه دادن شما به بهشت تصمیم ساده ای نیست»





سیاستمدار گفت «مشکلی نیست. شما من را راه بده، من خودم بقیه اش رو حل می کنم»


فرشته گفت «اما در نامهء اعمال شما دستور دیگری ثبت شده، شما بایستی ابتدا یک روز در جهنم و سپس یک روز در بهشت زندگی کنید. آنگاه خودتان بین بهشت و جهنم یکی را انتخاب کنید»


سیاستمدار گفت «اشکال نداره. من همین الان تصمیمم را گرفته ام. میخواهم به بهشت بروم»

فرشته گفت «می فهمم. به هر حال ما دستور داریم. ماموریم و معذور»

و سپس او را سوار آسانسور کرد و به پایین رفتند. پایین ... پایین... پایین... تا اینکه به جهنم رسیدند.

در آسانسور که باز شد، سیاستمدار با منظرهء جالبی روبرو شد. زمین چمن بسیار سرسبزی که وسط آن یک زمین بازی گلف بود و در کنار آن یک ساختمان بسیار بزرگ و مجلل. در کنار ساختمان هم بسیاری از دوستان قدیمی سناتور منتظر او بودند و برای استفبال به سوی او دویدند. آنها او را دوره کردند و با شادی و خنده فراوان از خاطرات روزهای زندگی قبلی تعریف کردند. سپس برای بازی بسیار مهیجی به زمین گلف رفتند و حسابی سرگرم شدند. همزمان با غروب آفتاب هم همگی به کافهء کنار زمین گلف رفتند و شام بسیار مجللی از اردک و بره کباب شده و نوشیدنی های گرانبها صرف کردند. شیطان هم در جمع آنها حاضر شد  وشب لذت بخشی داشتند..

به سیاستمدار آنقدر خوش گذشت که واقعاً نفهمید یک روز او چطور گذشت. راس بیست و چهار ساعت، فرشته به دنبال او آمد و او را تا بهشت اسکورت کرد. در بهشت هم سیاستمدار با جمعی از افراد خوش خلق و خونگرم آشنا شد، به کنسرت های موسیقی رفتند و دیدارهای زیادی هم داشتند. سناتور آنقدر خوش گذرانده بود که واقعا نفهمید که روز دوم هم چگونه گذشت، گرچه به خوبی روز اول نبود.

بعد از پایان روز دوم، فرشته به دنبال او آمد و از او پرسید که آیا تصمیمش را گرفته؟

سیاستمدار گفت «خوب راستش من در این مورد خیلی فکر کردم. حالا که فکر می کنم می بینم بین بهشت و جهنم من جهنم را ترجیح می دهم»

بدون هیچ کلامی، فرشته او را سوار آسانسور کرد و آن پایین تحویل شیطان داد. وقتی وارد جهنم شدند، اینبار سیاستمدار بیابانی خشک و بی آب و علف را دید، پر از آتش و سختی های فراوان. دوستانی که دیروز از او استقبال کردند هم عبوس و خشک، در لباس های بسیار مندرس و کثیف بودند. سیاستمدار با تعجب از شیطان پرسید «انگار آن روز من اینجا منظرهء دیگری دیدم؟ آن سرسبزی ها کو؟ ما شام بسیار خوشمزه ای خوردیم؟ زمین گلف؟ ...»

شیطان با خنده جواب داد: «آن روز، روز انتخابات بود...

امروز دیگر تو رای داده‌ای».

سحری


دیروز سحر خیلی دیر بیدار شدم هفت دقیقه مانده به اذان. 


آب که نخوردم تا قند گذاشتم تو دهان و  لبم را گذاشتم روی لبه لیوان موذن گفت : الله اکبر


البته روز سختی را هم پشت سر نگذاشتم اصلا از خانه بیرون نرفتم برای مبادا!


برای همین بیدار موندم تا سحری بخورم!!!


تازه وبگاهم را نیز آپ کردم...