قاصدکی می گرید

کاش لبخندی باشم روی لبانت..............کاش

قاصدکی می گرید

کاش لبخندی باشم روی لبانت..............کاش

شبی در تالار عروسی یه ب س ی ج ی

" دوماد ما قاطی مرغا شد"

جمله فوق نقطه اوج مراسم عروسی بود. هاهاهاهاها

قبلا شنیده بودیم بعضیا تو جشن عروسیشون از گروه ارکس و موسیقی شاد خبری نیست و بجاش دف زنی و مولودی خوانی دارن ولی عروسی جمعه شد در نوع خودش خیلی مسخره بود. عروسی از ساعت هفت رسماً شروع شد ولی چه شروع شدنی! مهمونا ساکت و آروم سر جاشون نشسته بودن و تا یک ساعت و نیم  یا با هم سلام علیک می کردن یا هم دیگه رو نگاه میکردن، اونقدر سکوت موجود بود که من از خواهرم درس می پرسیدم؛ راستی داخل کارت دعوت نوشته بود رعایت شئونات اسلامی الزامی است، تازه جلوی در تالار خانوم حجاب گذاشته بودن و روی یه تابلو بزرگ نوشته بودن رعایت موازین اسلامی در این مکان الزامی است. خواهر عروس اومد برای سلام احوالپرسی پیش ما اومد و گفت چقدر ساکتید شلوغ کارا. منم با کنایه گفتم داریم سعی می کنیم شئون رعایت کنیم ولی نمیشه. گفت چرا نمیشه؟ گفتم آخه ترازوهامونو جاگذاشتیم، وزنه ها رو هم یادمون رفت ببندیم به پامون تا سنگین رنگین بشیم.

بالا خره یکی میکروفونو تو سالن مردانه به دست گرفت و از ما خواست برای سلامتی چندتا سگ و سگ توله صلوات بفرستیم بعد مثل لاتای چاله میدون یکی دوتا لطیفه! از نوع ب س ی ج ی تعریف کرد. ما رو میگی تو اون سکوت و خفگی هرهر و کرکری به راه انداختیم که نگو. تو این فاصله دوماد و عروس اومدن تو سالون به مهمونا عرض ادب کردن و دوماد چند دقیقه بعد گور به گور شد تو سالن مردونه. بعد شاعر اهل بیت میکوفون رو به دست گرفت تا نوحه ببخشید مولودی بخونه. ای شاعر بی شعر که مراتم ته کشیده چه برسه به شعر. حدود ده دقیقه ای زر زر کرد و گفت: "عزیزان لحظات ملکوتی اذان مغربه بریم با هم نکاز اول وقت بخونیم." ترکیده بودیم از خنده، من با صدای بلند به مامانم گفتم اینجا نماز نخونی احتمالا زمینش غصبیه. دختر عمه عروس به من گفت نماز نمیخونید. گفتم مگه جماعت برگزار میشه آخه من فقط با جماعت نماز میخونم. گفت :نه نماز خونه پایینه. گفتم: میشه جماعت برگزار کرد یه یا علی میگیم این میز صندلیها رو جمع می کنیم من قول میدم امام جماعت بشم! بدش اومد راهشو کج کرد و رفت. خواهرم هدفونشو گذاشت تو گوشش و شروع کرد به رقصیدن من و مامانم هم براش دست میزدیم...

علما که از نماز برگشتن، رفتیم قربتا الی الله شام خوردیم. هنوز شان تمام نشده بود، ساعت 9:45 برقا رو خاموش کردن و محترمانه بیرونمون کردن!

بابام عصبانی پشت سر هم میگفت: خبر مرگشون با این عروسی گرفتنشون. نفهمیدیم رفتیم مجلس عروسی یا ختم.

خلاصه، یه ربع برامون روضه عروسی خوندن ما که صدای مولودیو ضبط کرده بودیم تا ساعت یک باهاش کلی خندیدیم. فقط یه علامت سؤال داره جلوی چشمام داره دو دو میزنه: چرا یه عده رفته بودن آرایشگاه و خودشونو واسه هیچی خفه کرده بودن، با کلی بزک و دوزک اومدن و دماغ سوخته برگشتن؟ خوش به حال خودم: ساعت چهار صبح همراه دوستان رفتم کوهنوردی تا سه بعد از ظهر، از پنج تا شش و نیم هم تدریس داشتم و روزم بیخود حروم این عروسی مسخره نکردم. دلشون بسوزه!

نظرات 3 + ارسال نظر
Bahar دوشنبه 14 تیر 1389 ساعت 04:48 ب.ظ http://BaharHF2.BlogSky.com

سلام
خیلی مطلب جالبی بود
دقیقا مثل عروسی پسر عمه من که همش ساکت بود و حداقل ساعت یازده شب شام بهمون دادن.با اجازت میخوام لینکت کنم فقط بگو با چه اسمی
خوشحال میشم به وبلاگم سر بزنی

سمیرا دوشنبه 14 تیر 1389 ساعت 05:29 ب.ظ

چه عروسی خرکی بوده اخه بیکارن هم خودشون گول میزنن هم مردمو. بهتر بود میرفتی تا قم و بعد میرفتن خونه شون!!!!!!!!!!!!۱

وفا سه‌شنبه 15 تیر 1389 ساعت 08:19 ق.ظ

هار هار هار

تو خیلی وقایع نویس موفقی خواهی شد

ادامه بده

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد