قاصدکی می گرید

کاش لبخندی باشم روی لبانت..............کاش

قاصدکی می گرید

کاش لبخندی باشم روی لبانت..............کاش

تولد، تولد، تولد

امروز هم یه روز خیلی خیلی خوب بود.

ساعت ده صبح با خواهرم رفتیم خرید و هفت عصر برگشتیم. اول رفتیم بازار بزرگ، بازار طلا فروشها، کلی گشتیم و گشتیم تا برای تولد دختر خواهرم هدیه بخریم برای باران کوچولو البته هنوز دنیا نیومده ولی دکتر گفته تا آخر این ماه تشریف میارن به آین دنیا اونم با عمل سزارین. ولی چیزی که می خواستیم پیدا نکردیم. خسته شدیم ولی منصرف نه، آخه باران خانوم چشم روشنی لازم دارن. رفتیم سعدی، وای خدا اونجا واسه نی نی کوچولو یه دستبند خیلی خوشگل خریدیم. بعدش رفتیم ولیعصر مانتو بخریم واسه تولد همین خواهرم که با هم رفته بودیم خرید. قبل از شروع دوپینگ کردیم و رفتیم ناهار خوردیم تا برای گشتن انرژی داشته باشیم.

مانتو خریدن مثل خرید هر چیز دیگه ای مصیبت چون باید با دقت انتخاب کرد و همراه هم باید حوصله زیادی داشته باشه. تا حالا تو بیمارستانی جایی همراه بیمار بودید دقیقا باید همون جوری صبور بود. تقریبا وارد تمام مانتو فروشی ها شدیم و خدا رو شکر خواهرم بعد از پرو بیست و هشت مدل و رنگ مختلف، بیست نهمی و سیمی را پسندید!!!

البته من هم زیاد بیکار نبودم از هر مانتو فروشی بیرون می اومدم تلاش میکردم یه هدیه مناسب هم واسه دوستم بخرم که پنج شنبه تولدشه!

آره، تولد تو تولد، شدیم تولد بارون... ای خدا ... چرا اینقدر کادو خریدن سخته! 

ولی چیزی که به دلم بشینه پیدا نکردم برای همین با خواهرم راهی هفت حوض شدیم و بعد از دو ساعت پاساژ متر کردن بالاخره هدیه خریدم یه دامن کوتاه خیلی خشنگ که امیدوارم دوست جونم از اون خوشش بیاد. وقتی از پاساژ بیرون اومدیم خواهرم با هول گفت عینکتو از روی سرت بردار..پلیس. وای خدا این بی...ها دارن با ما چکار میکنن؟ چرا باید اینقدر هول و هراس داشته باشیم که خواهرم با دیدن ماشین گشت شهرداری فکر کنه پلیس داره میاد. باورتون میشه من بیشتر از هر وقت دیگه ای از حضور پلیسها در سطح شهر می ترسم یا بهتره بگم وحشت می کنم. واقعا امنیت روانی از من یکی که سلب شده! این ترس از فردای 16 آذر سه سال پیش شروع شد وقتی در مسیر رفتن به دانشگاه سابقم با خیل عظیم نیروهای امنیتی با لباسها و فرمهای مختلف تو میدون ونک مواجه شدم، از اون موقع این ترس و احساس عدم امنیت با من عجین شده و رو به فزونیه!

خب، آخرش اینکه رسیدیم خونه، فوتبال نگاه کردیم: همه طرفدار آرژانتین و من طرف ژرمن ها. کلی خوشحالیدم و از 4 تا گل آلمانها حظ کردم. بعدش تولد شروع شد و من ساعت یازده و نیم اومدم پای کامپیوتر تا آپ شم.

نظرات 2 + ارسال نظر
احمد یکشنبه 13 تیر 1389 ساعت 09:34 ق.ظ

منم خوشحالم که ژرمنها بردن. همیشه پاقدم باران لطیف بوده.

الی یکشنبه 13 تیر 1389 ساعت 09:48 ق.ظ

تو قبل از جام جهانی گفتی قهرمان یکی از این سه تیمه ؛ هلند . آلمان یا اسپانیا. بابا پیش بینی.

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد