قاصدکی می گرید

کاش لبخندی باشم روی لبانت..............کاش

قاصدکی می گرید

کاش لبخندی باشم روی لبانت..............کاش

استادم کفت

 اینا حرفهای یه استادیه که خیلی دلم میخواست بدونم درباره من چه جوری فکر میکنه و حالا اینقدر ذوق زده شدم که میذارمش اینجا.  

 

استاد عزیز، جناب دکتر دماوندی، ممنون.

 

تند می آمدی و تندتر میرفتی در چشمانت اندکی ترس بود و کمی دلهره و رگه ای اضطراب. با دیگران ارتباطی نداشتی مثل اینکه چیزی رنجت میداد توی سرت خیلی چیزا بود و اهل ذوق و مطالعه بودی میخواستی حرف بزنی با من گاهی و نمیزدی.با خودت فکر میکردی که نمیدانی من چه فکری دارم .ولی درگیر بودی زیاد و گاه از آرامش من تعجب میکردی.حالا کارهایت را میخوانم و فکر میکنم تا حدودی فهمیده بودمت هر چند با هم چندان سخن نگفته بودیم شاید به همین علت اسمت از اول در ذهنم ماند نه برای آنکه همکلاسی ات پنداشته بودی ام

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد