قاصدکی می گرید

کاش لبخندی باشم روی لبانت..............کاش

قاصدکی می گرید

کاش لبخندی باشم روی لبانت..............کاش

من، خود من

می نویسم و خط می زنم ، اگر حوصله داشته باشم پاک می کنم. چقدر خوب شد که رایانه اختراع شد راحتتر می شود حذف کرد و هیچ نشانی باقی نگذاشت.

نه خسته ام نه بی حوصله و نه ناامید. التماس نمی کنم ، حتی به زبان هم نمی آورم. چرا باید دروغ بگویم وقتی از چیزی ناراضی هستم؟ من از خودخوری کردن بدم می آید ، برای همین دوست ندارم احساس واقعی ام را در خود خفه کنم تا دیگری خوشش بیاد. مدتها برای دیگران زندگی کردم: آنها چه رفتاری را دوست دارند، از چه چیز خوششان می آید و چه چیز خاطرشان را مشوش می سازد. مدتها هر غصه ای را در دل پنهان می کردم تا دیگران شاد باشند. من بیهوده شادی را از زندگی ام دزدیم تا به دیگران هدیه دهم. اما دیگر آنچه خود دارم از دیگران نمی طلبم. زندگی به من آموخت که اول خودم بعد دیگری. سارتر در جمله معروفی می گوید: "جهنم دیگرانند" (l’enfer, c’est les autres) بله همین دیگران که می خواهیم زندگی­امان را ، شادی­امان را و عشق­مان را با آنها تقسیم کنیم همه چیز را برایمان تلخ می کنند. من برای دیگران زندگی نمی کنم. من اول برای خودم زندگی می­کنم بعد به دیگران فکر می­کنم. به هیچ کس اجازه نمی­دهم فکرم را ناراحت کند و قلبم را اندوه بار سازد. به کسی التماس نمی کنم و آنچه خود دارم از او ملتمسانه گدایی نمی­کنم.

چرا دیگران انتظار دارند برایشان خوش خدمتی کنیم. چون خود ما آنها را پررو کرده و اعتماد به نفس کاذب به آنها می­دهیم. چرا انتظار دارند حتی وقتی مرتکب خطایی می­شوند دیده بر هم گذاریم انگار نه انگار و حتی گاهی هم تأییدشان کنیم چون بیش از حد خودخواهند و باز هم ما آنها را پررو کرده ایم.

شاید این حرفها به مذاق برخی خوش نیاد اما واقعیت محض است و من کتمان نمی­کنم.

نظرات 5 + ارسال نظر
امیر دهنوی پنج‌شنبه 10 تیر 1389 ساعت 02:18 ق.ظ http://www.linknegar.com

سلام. دوست عزیزم خوشحالم که وبلاگی پربار دارید . از طرف سایت لینک نگار دات کام مزاحمتون میشم. تو این سایت سیستمی کاملا هوشمند طراحی کردیم که با توجه به پارامترهای کاملا عادلانه که از گوگل دریافت می کند تعداد بازدید شما را دریافت کرده و در گوگل و موتورهای جستجوی دیگه مثل یاهو ثبت می کنه. بنابراین هم مطالبتان در سایت ثبت می شود و هم در گوگل ایندکس میشود و هم اینکه تو کلی وبلاگ دیگه هم به نمایش در میاد حسن این کارم اینه که بازدیدتون بیشتر می شه و می تونین سایت پربازدهی رو مدیریت کنید. شما می تونید به هنگام آپ دیت وبلاگ خود لینک مطلب جدید رو تو لینک باکس قرار بدید تا در مدت زمان کمتری مطلبتون بازدید مورد نظرشو بگیره. برای ورود به جمع ما کافیه ثبت نام کنید و کد لینک باکس رو تو قالبتون قرار بدبد و بعدش لینکهاتون رو ثبت کنید. یه خواهش دیگه داریم اونم این که برای ثبت نام از اینترنت اکسپلور استفاده نکنید و از مرور گرهای دیگه ای مثل فایر فاکس، نت اسکیپ و ... استفاده کنید تا ثبت نام دقیق انجام بشه البته این فقط یه پیشنهاده. قبل از ارسال لینک قوانین رو مطالعه بکنید و توجه داشته باشید که در صورت استفاده از یک لینک در زمان های مختلف سیستم به صورت هوشمند شما را حذف کرده و متاسفانه عضویت تان رو ملغی می کنه که این واقعا برای ما ناراحت کننده هست که دوستی مثل شما رو از دست بدیم. نکته آخر این که اگر به مشکلی برخوردین با ای دی ما تماس بگیرین تا کمکتون کنیم.[گل][گل][گل]

داش آکل پنج‌شنبه 10 تیر 1389 ساعت 06:14 ق.ظ http://dashakol.blogsky.com/

میرم امتحان میدم و برمیگردم احتمالا جواب حرفهاتو میدم! خصوصا الان که از سارتر هم نقل قولی داخلش بود:دی

داش آکل پنج‌شنبه 10 تیر 1389 ساعت 10:10 ق.ظ http://dashakol.blogsky.com/

حتی بنظرم انقدر این موضوع مهم نیست که بخوایم دربارش اینهمه حرف بزنیم! اما واقعا نمیدونم چطور بعضیا به خودشون جرأت میدن در ظریفترین مسائل زندگیت سرکشی کنن! به هر اسمی! خودشون اغلب در مشکلات زندگی خودشون به سان خری در گل ولی توصیه های تجربه ای و علمی شون گویی از مغز جمع کثیری از دانشمندان بیرون اومده... به خوابیدن آدم گیر میدن به اینترنت اومدن به فیلم نگاه کردن, نوع موسیقی که گوش میکنی, اخلاق هات با دیگران و هرچیزی که فکرشو بکنی دخالتی دارن که بهش وارد کنن! و منم به خیلی از حرفهای سارتر عقیده دارم بخاطر حرفهای اینچنینیش:
انسان محکوم به آزادی ست! انسان مسئول اراده و انتخاب خودشه حتی اگه انتخاب نکنه انتخاب نکردن رو انتخاب کرده! و یکی از رفتارهاییش که برام عجیب بنظر میاد اینه که به هیچکس سر نمیزده و خبر نمیگرفته و عقیده داشته هرکسی که دلش میخواد میتونه ببینش و...! قابل درک نیست براحتی.
رخصت

سمیرا پنج‌شنبه 10 تیر 1389 ساعت 02:36 ب.ظ

کشته این اخلاقتم. سارتر شناس .

دماوندی شنبه 12 تیر 1389 ساعت 05:01 ب.ظ

تند می آمدی و تندتر میرفتی در چشمانت اندکی ترس بود و کمی دلهره ورگه ای اضطراب. با دیگران ارتباطی نداشتی مثل اینکه چیزی رنجت میداد توی سرت خیلی چیزا بود و اهل ذوق ومطالعه بودی میخواستی حرف بزنی با من گاهی و نمیزدی.با خودت فکر میکردی که نمیدانی من چه فکری دارم .ولی درگیر بودی زیاد و گاه از آرامش من تعجب میکردی.حالا کارهایت را میخوانم و فکر میکنم تا حدودی فهمیده بودمت هر چند با هم چندان سخن نگفته بودیم شاید به همین علت اسمت از اول در ذهنم ماند نه برای آنکه همکلاسی ات پنداشته بودی ام

وای مرسی. نمیدونید چقدر خوشحالم که خانه افکارم قدم رنجه کرده اید و چه سپاس گذارم که شاگرد خویش را قابل دانسته ایدو امیدوارم همیشه از تجربیات شما بهره مند شوم.

پوینده و پاینده باشید

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد